۱۰۶
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 14:04
دیشب با یکی خوابیدم. _ یکی... هه! :)
107
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 14:04
طب سنتی چینی میگوید روح زن در رحمش است یا حلولش از آنجا و در آنجاست. یک مثال ساده هم برایش میزنند؛ مانند وقتی که یکهو فشار عصبی را متحمل هستیم و پریود میشویم! . امشب با اولین جریان خون از بدنم لبخندم آمد... تنم چه مأمن امنی برای روحم است. و چه خودمانیم و خودمام!
105
-
تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 8:10
نجات دهنده در گور خفته است و خاک خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش...
104
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 7:30
آره منم یکی هست که میخوام هر ساعت ازش خبر داشته باشم ولی چون فقط خودمم که میخوام دارم هر ساعت تو خون خودم حل و فصلش میکنم. بخدا دارم اینکار رو میکنم.
94
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 3:36
چقدر ساده مینویسیم که زندگی عجیب است و دست هایمان را پیدا نمیکنیم
95
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 3:36
دستم درد میکند، بی مهابا! بی مدارا. بی وقفه...
96
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 3:36
سرم را روی پتو میگذارم، موهایم خیسِ خیسند و خنکیشان موقع برخورد با پتو در پوست سرم فرو میرود و مور مورم میشود. در سرم هزار جمله و تصویر میگذرد اما نقطه جمله قبل را که میگذارم دیگر نمیدانم چه باید بنویسم. گرسنهام، دلم غذای گرم میخواهد، به کارهای نکرد
97
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 3:36
فیس بوکم را دی اکتیو کردم، دوستش داشتم اما برای یک لحظه احساس کردم آن حواس جمعی که به چشمم بیاید را ندارم! با اینکه هر شب خوابش را میبینم. هرشب... _قلبم درد میگیرد وقتی در ذهنم مرورشان میکنم. آقای ع میگوید نباید جدی بگیری، همه چیز شوخیست، جهان بر مدا
98
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 3:36
هیچ کس را نمیشناسم.
99
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 3:36
بادبادک ها در فضای خانه میچرخند و هرجایی دلشان میخواهد میروند. زندگی مسالمت آمیزی باهم داریم. انگار موجودات زنده ای باشند که همراه من همه جا می آیند و همواره نظاره ام میکنند...._من کاملن میفهمم وقتی که میگوید نمیتونم تحمل کنم. کاملن میفهمم. من حتی هم
100
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 3:36
_ یه جور یادآوری توش بود، من با تاکید حتی اگر بود مشکل نداشتم، با یادآوریش مشکل دارم، چیزی که دارم سر نیزه ش میشکافم لازم نیست یادم بمونه، دارم میچشمش یادم هست! _ یه جور یادآوری توش بود، من با تاکید حتی اگر بود مشکل نداشتم، با یادآوریش مشکل دارم، چی
101
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 3:36
بعد از اینکه یک ساعت تمام مانتوهای مغازه را میپوشد و هیچکدام را نمیخرد و از مغازه بیرون میرود برای زهرا تکست میدهم که برایم دو تا بال بساز. توی دلم دعا میکنم بیاید و آن مانتویی که رها کرده و رفته را بخرد، و کمی رنجیده خاطرم از اینکه چرا انقدر لالم! ح
102
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 3:36
_ برایش مینویسم من از بودنی که با تو گذشت راضی ام. خیلی هم راضی ام. حتی اگر برای همیشه ات حاضر نشوی با من دیوانه روبه رو شوی. حتی اگر که تا همیشه من را در بلاک نگه داری، هیچ چیزی از رضایتمندی عمیق من نسبت به گذشته ام با تو کم نمیکند. . و یواش با خودم میگویم همان طور که هیچوقت فراموشم نمیشود هیچ چیز ...
103
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 3:36
در سردردهایم دارم جان میدهم.